|
|
|
|
|
به نقل از روزنامه شهر آرا* مشهد* یک شنبه 12مهر 1388*سال اول*صفحه ۱۲ لحظاتي با رضا افضلي،شاعر،مترجم و پژوهشگر مشهدي پرسش گر:حسین بیات درآمد:رضاافضلي،شاعر،مترجم،محقق، فوق ليسانس زبان و ادبيات فارسي،بازنشسته ي دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسي،مدرس پیشین دانشگاه های علامه طباطبايي،آزاد و پيام نور مشهد، تربيت معلم سبزوار،آزاد نيشابور وعضو سابق هيئت علمي دانشگاه آزاد،متولد دهم مهرماه 1327فريمان است. آثار قلمي اش چه شعر و چه مقاله و ترجمه از سال 1346به بعد در روزنامه ها،مجلات،و جنگ ها و مجموعه هاي مقالات،و كتاب هاي مختلف انتشار مي يابد.او در همه قالب هاي شعري طبع آزمايي موفقي داشته است.«در شهر غم گرفته پاييز»در سال 57اولين اثر شعري او بود كه به چاپ رسيدو «نگاهي از ساحل به دريا»،درباره آثار احمد گلچين معاني،«آهوي ارغواني»،ترجمةداستاني از فيصل الحجلي براي كودكان و «شناختنامةمحمد قهرمان»ديگر كتاب هاي اويند.ساليان سال فعاليت او در زمينه ادبيات او را آشناي خيلي از مشهدي هاي اهل ادب كرده است. به مناسبت 61سالگي اش از گذشته پرسيده ايم؛آنچه را شنيده ايم تقديم شما مي كنيم. آشنايي تان با شعر و شاعران از كجا بود؟ نخستین بار در سیزده سالگی نوشتم: رضای افضلی ام من رضایم/ غلام حضرت موسی الرضایم/ به وقت خردسالی مادرم مرد/ نهال عمر من از ریشه افسرد. بعد از آن،عصرهاي دهه50 با حضور در پاتوق اهل قلم در قهوه خانه ي داش آقا با شاعراني چون كمال،آگاهي،بي گناه،آرمین، كلاهي،معين،شكوهي و شاعران ديگري آشنا شدم و از آن جا به انجمن فرخ و ساير انجمن هاي ادبي راه يافتم و با اكثر شاعران بزرگ خراساني همنشيني يافتم.سال59 با شاعر و اديب بزرگ استاد محمد قهرمان همكار شدم. دوستي ام با قهرمان باعث شد كه دوستان ما مشترك شوند. اول از همه با قدسي و كمال و صاحبكار و استاد علي باقر زاده بيش از پيش نزديك شدم و بعد از آن با بزرگاني مثل اخوان ثالث، دكتر شفيعي كدكني، خديو جم، گلچين معاني، اميري فيروز كوهي، عماد خراساني و خيلي هاي ديگر دوستی و آشنایی یافتم رضا افضلی و مهدی اخوان ثالث در۲۲فروردین ۱۳۶۷ عکس توسط استاد محمد قهرمان در منزل خودشان گرفته شده است. در آغاز، شعر را به شیوۀ سنتي می سرودم ولی با آشنا شدن با شعر نیما و شاگردانش من هم نوپرداز شدم. همان سال ها سروده هایم را در روزنامۀ خراسان و بعدها در مجلات تهران چاپ مي كردم تا اينكه در مردادماه57 كتاب «درشهر غم گرفته پاييز»را چاپ كردم. چاپ شده هايتان هم نيمايي بودند؟ در روزنامه خراسان بيشتر شعرهايم طنز و كلاسيك بودند،صفحه اي داشت به اسم «چاشني».بعد غزل و نيمايي بودند،حتي شعرهاي منثورم هم پيش از انقلاب در مجله«فردوسي»چاپ مي شد.«در شهر غم گرفته پاييز»ولي بيشتر نيمايي بود و فضايي سياسي،سمبليك و ضد حكومتي داشت. از كتاب استقبال هم شد؟ 5000نسخه بود.كه در آستانة انقلاب خوب فروش رفت طوري كه پس از سه ماه غير از 12000تومان هزينه چاپ، حدود 5000تومان هم سود كرد. آن زمان كتاب هاي اخوان 2000جلد تيراژداشتند. گويا جلسه شعري هم داشتيد؟ سال 63بود که دردانشكد،ادبيات دانشگاه فردوسي تدريس را آغازكردم.از طرف گروه چند سال بعد سرپرستي انجمن ادبي دانشكدةادبيات دانشگاه فردوسي عهده دار شدم.مدتي هر هفته دو سه تن از شعراي كلاسيك خراساني مثل قهرمان،كمال،صاحبكار و از نوپردازان كلاهي اهري،محمدتقي خاوري،دبيري جوان و هاشم جوادزاده و ديگران را دعوت مي كردم و آن ها را به دانشجويان معرفي مي كردم.خيلي از بزرگان امروز،آن زمان پاي منبر ما مي نشستند. شنيده ام درس خواندنتان هم حكايتي داشته؟ درهمان13سالگي ام شب ها در «مهديه»تحصيل عربي را با خواندن«جامع المقدمات»آغاز كرده بودم.پس از چند سال، تحصيلات كلاسيك خود را از سر گرفتم و سرانجام در سال46به استخدام دانشكده پزشكي دانشگاه مشهد درآمدم.سال52با داشتن اشتغال در دانشگاه،دانشجوي روزانه ادبيات شدم و با نوشتن رساله اي به نام (المجتمع عند ابي العلاء المعري...)از دانشکدۀ ادبیات مشهد لیسانس زبان و ادبیات عرب گرفتم.سنم زياد بود،چند سال بعد با برداشته شدن شرط سني از آزمون، از همان دانشكده با نوشتن پايان نامه اي به نام(بررسي صور خيال در شعر معاصر) فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی گرفتم. براي دكترا هم باز سنم مانع شد. الان تدريس هم نمي كنيد؟ نه،من پس از بازنشستگي از دانشگاه فردوسي در 49سالگی بلافاصله، با ادامه تدريس در دانشگاه آزاد مشهد، عضو تمام وقت دانشگاه آزاد شيروان شدم. در دهم مهرماه 87 بي هيچ اطلاع و بدون برپايي حتی مراسم كارگري كوچك، حكم باز نشاندگي من صادر شد. صدور حكم غيابي توسط(كي بود كي بود من نبودم) آن چنان ماهرانه انجام گرفت كه حتي براي خداحافظي رسمي با همكاران عزيز و دانشجويانم مجالي نماند.(فاعتبرو...) البته از دانشگاه شیروان كه استادان شريف و نجيبش (در دوساله اخير) بايد وقت ورود و خروج، خود را به نگهبان نشان دهند و با احساس حقارت از استادي خويش، انگشت را در موضع مخصوص دستگاه بگذارند و كارت حضور و غياب بزنند انتظاري بيش ازين نمي رفت. بد نيست كمي هم راجع به شعر صحبت كنيم،چرا در يك قالب مشخص شعر نمي گوييد؟ من در سرودن شعر دمكرات بوده و هستم و در همه قالب هاي كلاسيك و نيمايي و منثور شعر گفته ام و عقيده دارم: هر شعر چه منظوم و چه نيمايي و منثور / بايد بسرايد غم و عشق بشري را شعري كه كشد طرحِ سحر، شعرِسحر نيست گر بو نكني زآن گلِ سرخِ سحري را ز آن شعر كه باشد عدمش به ز وجودش بايد ز چه رو كرد معطل دگري را حيفا سخني گويي و ذوقي نپذيرد اي آن كه به خود نام نهادي هنري را وقتي ننشيند سخنت بر دل عاشق داري چه توقع تو ز فهمش دگري را. من موافق گروهي هستم كه علّت غائي شعر و ادبيات را تاثير گذاري و نفوذ در دل ها مي دانند.شعر در هر سبک و قالبی که سروده شود باید تاثیرگذار و دگرگون کننده باشد. اگر شاعر در گفتارش صادق و صمیمی نباشد شعرش موثر و برانگیزاننده و در نتیجه ماندنی نخواهد شد. البته فراموش نكنيم كه وظيفة اصلي هر شاعر و نويسندة ايراني اين است كه پيش از هر چيز ديگر زبان فارسي را از كلمات نادرست و تركيب هاي زبان بيگانه دور نگه دارد تا سهل انگاري و آسان گيري باعث پديد آمدن فساد در زبان فارسي نشود. البته شما را بيشتر با شعر نيمايي مي شناسند،علاقه ي خاصي به اين قالب براي شعر داريد،وفاداري به شعر نيمايي از كجا آب مي خورد؟ اصولا احساس مي كنم شعر نيمايي ماندگارتر از گونه هاي ديگر است،استحكامي كه در آن مي بينيم بيشتر است.خيلي ها شعر نيمايي را حفظ مي كنند ولي شعر منثور را اگر چه خود بسيار گفته ام فاقد اين شانس مي دانم كه حفظ شود،همين. به عنوان كسي كه همراه شعر مشهد بوده و كار پژوهشي هم انجام داده،سمت و سوي آينده شعر مشهد را كجا مي بينيد؟ شعر مشهد رو به پيش دارد،جوان هايي دارند پيشرفت و ترقي مي كنند،اما آن تاثيرگذاري مد نظر من به ندرت در آثار امروز ديده مي شود،تاثيرگذاري شعر منثور كم رنگ است.وقتي آن را مي خواني همان لحظه لذت مي بري و فكر مي كني چقدر تصوير نو است ولي مدت كمي كه مي گذرد در ذهنت فقط يك تصوير مي ماند و بقيه شعر فراموش مي شود.شعرهايي كه ما در جوانی مي خوانديم بعد از دو بار در ذهن مي ماند و از بر مي شديم.حالا شايد به اين خاطر است كه ما پا به سن گذاشته ايم اينگونه فكر مي كنيم. الان نه اينكه تاثيرگذاري نداشته باشند ولي تعداد شاعران زياد شده است و سهل انگاري مي كنند،كم مطالعه هستند،با نشستن در جلسات و از اين و آن يك كلمه شنيدن فكر مي كنند مطالعاتشان تكميل شده ولي در عين حال اميدبخش است. براي آخر صحبت مان،منتظر چاپ چه آثاري از رضا افضلي باشيم؟ دفترهاي شعر سنتي و نو،شعرهاي كودكان،ترجمه شعر معاصر عرب،كتابي درباره استاد احمد شهنا و خاطرات زندگي خودم را آماده كرده ام ولي هنوز نامي مشخص ندارند.يك منظومه به نام مشهدي هاي قديمي هم دارم كه از نوع «شهرانگيز» است.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:57 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
توی یه شب زمستونی
بیدار شو!آریل شاهر بورتونترجمه محسن عمادیبیدار شو، بخواب، برقص بپا خیز
به نقل ازسایت شاعران جهان
که درین وبلاگ لینک شده |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 8:9 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
از:غزلیات شمس مولوی
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هر که شدت حلقه ی در زود برد حقه زر خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه ی غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بیمدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچه جگرسوزه بود باز جگرسازه شود مولوی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:31 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
قهوه خانه ی داش آقا به نقل از وبلاگ محمود رضا آرمین
طی شده ست در میان ارگ دیرسال شهر لحظه های پر نشاط ِدوره ی جوانی ام روزها و ماهها و سالها گذشته اند پا به پای خوش ترین زمان زندگانی ام
آمدم غریب وار و خسته از دیار دور تا یکی دو آشنای و دوست، دست و پا کنم آمدم که خاطر عطش نصیب خویش را در حوالی زلال دوستی رها کنم
آمدم به قهوه خانه ای میان ارگ شهر تا برای بودنم بیاورم بهانه ای آمدم که بشنوم ز شاعران نغزگوی دلنشین ترانه ای، سرود عاشقانه ای
قهوه خانه ای خزیده در سراچه ای غریب وعده گاه شاعران و مردمان با هنر جای دنج مانده از گذشته های دیر و دور بی خبر ز قیل و قال و از زمانه با خبر
قهوه خانه را به گَردْ داشت با بسی امید راد مرد دیده اوج و پستی زمانه را آنکه همچو " داش آکلی " برای مردمش خواست قدر و حرمتی فراتر از فسانه را
آنکه بود میزبان حس و حال تازگی با حضور خالص صداقتی کهن عاشق تمام لحظه های پر شتاب زندگی گوش جان سپرده ای به دلنوازی سخن
قهوه خانه جای صرف چای و گپ و بحث جای امن روزهای سخت و پر هراس بود جای دوستان همزبان و همدل و رفیق جای همرهان هم رکاب ره شناس بود
قُلقُل ِسماوری سمج ز صبح تا به شام ساز دلنواز متن حرفهای هر کجا نق نقی ز صندلی شکسته ای که آه، باز : های و هوی و قیل و قال و زحمت برو بیا
پر امید رفتم و شدم در آن فضای گرم مشتری به شوق چای داغ کهنه جوش را بلکه بشنوم کلام مهربانی از کسی تیز کردم از کنار ه ها به شوق گوش را
اول از همه " کمال پور " را شناختم آن نگشته در گذشت روزگار مستحیل اوستاد مهربان و همدم نجیب من شاعر قصیده های استوار و بی بدیل
با " رضای افضلی " رفیق مهربان خود با " شکوهی " و " جواد طوسی " آشنا شدم با "محمّد کلاهی " و " معین " و " خاوری " با " حبیب بیگناه " نیز، همنوا شدم
با " امیر برزگر " ، " غفوریان " و " گوهری " با " مقامی " و " حجازی " و " الهیان " خوب با تمام دوستان که رفته اند ازین دیار با تمام همدمانم از شمال تا جنوب
محفل بزرگ " فرّخ " آن ادیب نکته سنج بوته اش مس مرا به کیمیاگری گداخت فرّخی که تا ز من غزل سروده ای شنید با " سفینه " اش مرا به رسم شاعران نواخت
راه یافتم "سه شنبه ها " به پایگاه شعر بهرمند گشتم از حضور ناب " قهرمان " از پس " رَهی " که جاودانه باد نام او اوستاد من شد این بزرگمرد نکته دان
گفت و گو به قهوه خانه، وعدگاه شور و شوق از شکستن سکوت بود و بغض خستگی از ورای دود و دَم، فضای بسته، گاه، باز بود صحبت ِنزاع و درد چند دستگی
حرفها در آن زمان ز درد و داغ و یأس بود از غمی که جز حضور ِآشکاره ای نداشت از سقوط آسمان به قعر دوزخ زمین از هُبوط آدمی که ره به چاره ای نداشت
بیغ ِ" کاخکی " به وقت آمد و شد کسان مثل یک هوار در سکوت کارساز بود تا مسیر عادت همیشگی به میل دل جان پناه شاعران ِپر ز سوز و ساز بود
شعرها تمام، سخته با صلابت و درست شاعران همه، ز جنس مردمان هوشیار گفته ها متین و حرفها تمام دلنشین حرفها و گفته ها ی چون کلام ِآبشار
با هجوم بی امان عصر انحطاط عشق قهوه خانه دفنْ در غبار روزگار شد با سماجتی که بود در ضمیر ازدحام مشهدالرّضا ی بی صدا پُر از هوار شد
از حصار های سخت سنگ و آهن و بتن یاد می کند دلم گهی ز این گهی ز آن می رسد به گوش من ز شاعران هنوز هم فاعِلُن مَفاعِلُن ز لا ی چرخه ی زمان
محمودرضا آرمین " سَهی " سیستانی دواردهم مرداد ۸۸ پانویس -------------------- ۱ داش آقا : مردی موقر و متین بود که قهوه خانه را با شور و شوق می چرخاند، وجه تسمیه ی این نام بدان سبب است که وی در گذشته اهل ورزش و پهلوانی بوده و پسوند آقا به جهت سیّد بودن ایشان می باشد ۲ - بیغ ِ کاخکی : مرحوم کاخکی کارمند دفتر دادگستری مشهد، بیشتر وقت خود را در قهوه خانه و با دوستانش می گذراند، هنگامی که شخص غریبه و یا مشکوکی وارد می شد او صدایی غیر قابل تقلید از خود درمی آورد که به بیغ کاخکی مشهور شد این صدا به منزله ی هشداری برای اهل قلم و مشتریان همیشگی به حساب می آمد با شنیدن آن یا زمینه ی بحثها عوض می شد یا سکوت فضا را فرامی گرفت ۳ - بسیاری از افراد صاحب نام در قهوه خانه حضور می یافته اند که هم نام برخی از آنان در وزن نمی گنجید و هم آوردن اسامی بیشتر سروده را از محور طبیعی روایی و القای حس و حال لازم بیرون می کرد و نمی خواستم چنین اتفاق نا خوشایند رخ دهد و صداقت گفتار و سادگی آن را دستخوش چون و چرا بکند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 2:21 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
ميناي دگر/ ازعماد خراسانی
گر چه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگر باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر
امشبي را كه در آنيم غنيمت شمريم شايد ا ي جان نرسيديم به فرداي دگر
مست مستم مشكن قدر خود ا ي پنجه ی غم ! من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر
تا روم از پي يار دگري مي بايد جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر
تو سيه چشم چو آيي به تماشاي چمن نگذاري به كسي چشم تماشاي دگر
اين قفس را نبود روزني ا ي مرغ پريش آرزو ساخته بستان طرب زاي دگر
از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:7 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
حيرت افسانه ها /غزلی ازعماد خراسانی
اهل گردم ، دل ديوانه اگربگذارد نخورم مي ، غم جانانه اگربگذارد
گوشه ا ي گيرم و فارغ ز شر و شور شوم حسرت گوشه ی ميخانه اگربگذارد
عهد كردم نشوم همدم پيمان شكنان هوس گردش پيمانه اگربگذارد
معتقد گردم و پابند و ز حيرت برهم حيرت اين همه افسانه اگر بگذارد
شمع مي خواست نسوزد كسي از آتش او ليك پروانه ی ديوانه اگر بگذارد
دگر از اهل شدن كار تو بگذشت عماد چند گويي دل ديوانه اگر بگذارد .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:0 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
محمد قهرمان
حیات بخش چو خون در رگم روانه تویی برای زیستنم بهترین بهانه تویی
زهم نشینی اهل زمان گریزانم به آن که می کشدم دل در این زمانه تویی
به هر کجا که دهد دست خلوتی با دل نظر چو باز گشاییم درمیانه تویی
چه جای شکوه ز دوری چنین که می بینم درون خانه تو ودر برون خانه تویی
چنان که صبح به یاد تومی شوم بیدار برای خواب شبم خوشترین فسانه تویی
چومن به زمزمه ی بیخودانه پردازم کسی که بر لب من می نهد ترانه تویی
اگرخموش نشینم زبان من باشی وگرچوشمع بسوزم مرا زبانه تویی
به عاشقانه سرودن چه حاجت است مرا چرا که ناب ترین شعرعاشقانه تویی
امید سبز شدن دردلم نمی میرد که نخل خشک وجود مرا جوانه تویی
عبادت سحرم غیرذکر خیر تونیست یگانه ای که بود بهتر از دوگانه تویی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 6:6 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
پافشاري ميخ
پافشاري و استقامت ميخ سزد ار عبرت بشر گردد هرچه كوبند بيش بر سر او پافشاريش بيشتر گردد. محمد تقی بهار(ملک الشعرا)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:25 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
طنزی از: محمد حسن حسامی محولاتی ملولیده! من ازوضع حاضرملوليده ام اكٌر چه خود آن را قبوليده ام خودم گيج و منگم ؟ ندانم كه من فرو عيده ام يـــا اصوليده ام كنم صبر تا وضع بهتر شود كه تا كس نگويد عجوليده ام از آن ساكتم تا نگويد كسي كه مخلص زيادي فضو ليده ام دخالت نكردم به كاري كه باز نگويند بي جا دخوليده ام نه دنبال زورم نه دنبال پول نه زوريده ام من نه پوليده ام اگر بود پولي به جيبم بدان كه قرضيده ام يا نزوليده ام مگيراي جوان خرده بر طنز من كه مخلص در اين ره كهوليده ام من آن طنز گويم كه در راه طنز بزرگيده ام ، بلكه غوليده ام روان (( عبيدم )) كه اين روز ها به جسم (( حسامي )) حلوليده ام گذشته است بسيار سختي به من كه من با تحمل سهوليده ام ستمها از اين ها كشيدم بسي كه از ذكر آنها خجوليده ام از آن بيم دارم كه بينم شبي طنابيده ام يا گلوليده ام خلاصه از اين وضع و اين بلبشو ملوليده ام من ملوليده ام. به نقل از( سخنوران نامی معاصر ایران) توضیح جناب محمد مهدی حسنی: در میان شاعران بیش از همه طرزی افشار (ق. 5) به ساختن مصادر جعلی مشهورست و دیوانش مالامال از همین صنعت عجیب و غریب است:
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 11:57 توسط محمد افضلی
|
|
||
|
|
|
|
|
غزل ۱ سروده: پرستوارسطو چرا چون شعر بی تفسیر باشم
به دام عشق تو نخجیر باشم به برگ سر نوشت من نوشتند که بارانی ترین تقدیر باشم فراموشم شود ازپای تاسر به کار عاشقی درگیر باشم به زخم فکر های پینه بسته چو مرهم باشم وتدبیر باشم برای خاطر زیبایی و عشق وفادارانه درزنجیر باشم مرا آیینه ای کردند و گفتند که تا قابی بر آن تصویر باشم به شیرین کامی من وعده دادند که ازشهد جهانی سیر باشم رسانم نور خود را تا پگاهان ۱۱تیرماه ۱۳۸۸ *********** غزل۲ استقبال شده توسط رضا افضلی
که خواهم صوت عالمگیر باشم
۱۴تیرماه ۱۳۸۸
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:47 توسط محمد افضلی
|
|
||