تبليغاتX
محمد افضلی: طراح صحنه
طرح و اجرای دکوراسیون داخلی و سینما و تلوزیون
حسرت های پیش از مرگ/از یک پرستار استرالیائی
 
یه پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت رو که بین بیشتر آدم‌ها مشترک بوده منتشرکرده

   اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن

   حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم

   حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم

   حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم

   حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم
 
فرستنده:علیرضا اعلمی
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 8:35  توسط محمد افضلی  | 

امید می بارد

رضا افضلی


شب است و پُرمُژه برفی شدید می بارد
به دشت تشنة هستی امید می بارد

اگرچه برف، ضعیف است در برابرِ خاک
مسلّط است و به شوقی شدید می بارد

سیاهیِ شبِ یلدا زحَد گذشته که ابر
شکوفه های درشت و سفید می بارد

شکوفه زار شده باغِ شب، که پنبة برف
به باغِ میوه و صف های بید می بارد

نهان کمانة حلاج، پنبه می پاشد
سخن زحنجرة بوسعید می بارد

سپیده در دل شب سرزده، چه عرفانی!
به عارفان، سخن بایزید می بارد

رسولِ پاکی و عشق است برف و پی در پی
برای شستنِ خاکِ پلید می بارد

زمینِ بهت زده، از بشارت است سپید
برای شادیِ جانش، نوید می بارد

چه قفل ها که شود وا، ز کارِ بستة خلق
چُنین که خلقِ جهان را،کلید می بارد

زِ برف های پیِ هم،یقین کنم کم کم
برای محوِ عزا، صبح عید می بارد.

خجسته بادکه این برف، بذرشادی هاست
به قلب تشنة هرناامید می بارد

شکوفه بارِ سپیده دمانِ نوروز است
به شادمانی جشنی جدید می بارد.

                                   مشهد سه شنبه 6/10/90

تصویرتزیینی از اینترنت برای شعر «امید می بارد» رضا افضلی

به نقل از وبلاگ پدرم
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:7  توسط محمد افضلی  | 

    Mohammad Baqsangani

کیارستمی: با خواندن شعر‌های شاملو حال نکردم


حرف‌های متفاوت یک کارگردان در مورد مولوی، خیام، نیما، شفیعی کدکنی و ...
--------------------------------------
امید روحانی متنقد سینما، با عباس کیارستمی کارگردان گفت و گویی را درباره رویکرد او به شعر فارسی و انتشار گزینه‌هایش از شعر‌های مولوی، حافظ، سعدی و نیما انجام داده‌است.
بخش‌هایی از این گفت‌وگو بدین شرح است:
· وقتی دوباره کتاب مولوی را دست گرفتم که رویش کار کنم دریافتم که 20 سال پیش کمابیش بخش عمده‌ای از کار را انجام داده بودم. یعنی زیر اشعار خط کشیده بودم و آنها را که می‌خواستم، جدا کرده بودم. پیدا بود که قبل از آن که به حافظ و سعدی فکر کنم کار روی اشعار مولوی را آغاز کرده بودم. البته همان‌طور که قبلا به خود تو هم گفته بودم هیچ کدام از آن‌ها برای انتشار نبوده است. در واقع من اشعار را می خواندم و زیر بعضی از ابیات خط می‌کشیدم. به عنوان یادآوری یا در واقع قابل استفاده کردن. باید ذکر کنم که نزدیک به 74 هزار مصراع شعر، حجمی است که اجازه نمی‌دهد تو شعر را درست ببینی. باید جرات کنم و بگویم که شاه‌بیت‌ها، غزل‌های محکم و پرمغز و نغز، اشعار متوسط و حتی جسارت می‌کنم که بگویم شعرهای بد مجموعه، همه با یک حروف نوشته شده‌اند. بنابراین پیدا کردن شعر خوب در میان این حجم عظیم غزلیات شمس طبعا کاری دشوار است.
· در مورد حافظ و سعدی کار راحت‌تر بود یک مصراع یا بیت را انتخاب می‌کردی و همه مفهوم یا پیام را می‌رساند اما در مورد شمس ـ دیوان شمس ـ وضع فرق می‌کرد. مسئولیت دشواری بود که مفهوم یک غزل را ـ کل یک غزل را که 18 بیت بود ـ در 3 بیت بگویی و 15 بیت را بیرون بگذاری و مفهوم کل غزل را بدهد. 4 سال رویش دوباره کار کردم تا همه این موارد در آن لحاظ شود. مطمئن هستم که خیلی‌ها کل دیوان شمس را نخوانده‌اند. خود این حجم اجازه نزدیک شدن را به آدم نمی‌دهد. اگر کسی بخواند بعید می‌دانم بتواند به این نتیجه برسد که جدا از این‌ها که من انتخاب کرده‌ام چیزی موجود باشد.
· هر غزل مثل یک فیلم است. می‌خوانی و می‌فهمی که چیزی را دارد در یک شاعرانگی می‌گوید. نه با صراحت سینما اما اگر بخواهیم یک مفهوم شخصی، یک استنباط شخصی از یک غزل پیدا کنیم با چه ترکیبی از این ابیات می‌توانیم به این هدف برسیم؟ این مهم‌ترین کاری است که در گزینش من در غزلیات شمس انجام شد و سخت‌ترین کاری هم بوده که در این مجموعه کرده‌ام. بعید می‌دانم که دیگر این حوصله را داشته باشم که این نوع کار، کاری را که در مورد این گزینش انجام داده‌ام، در کار دیگری هم انجام بدهم.
· وقتی به بهاءالدین خرمشاهی گفتم که روی غزلیات شمس کار کرده‌ام، پرسید: «خواندیش؟» گفتم: «بله.» دوباره پرسید: «همه‌اش را خواندی؟» خیلی برایم جالب بود. معنی تلویحی‌اش این است که نمی‌شود همه‌اش را خواند. یعنی برای کسی مثل خرمشاهی هم سخت است. حتی برای او هم که متخصص است سخت است.
· با پوزش از طرفداران شمس به خودم جرات می دهم که بگویم زیاده‌گویی‌های شمس تو را از ادامه خواندن بازمی‌دارد. یک جایی فکر می‌کنی که بس است. کتاب را ببندم. بسیار پرگویی دارد و جالب اینجاست که در مجموعه‌ای چنین پر از زیاده‌گویی، بسیار شعر درباره کم‌گویی و گزیده‌گویی دارد.
· من این مسوولیت را نمی‌پذیرم که می‌توانم بد و خوب و متوسط را جدا کنم که تازه این در نهایت یک استنباط و برداشت شخصی است. قصدم اصلا این نبود. تجربه حافظ و سعدی هم به کمکم نیامد. در آن موارد کافی بود که در یک برخورد شخصی،‌ یک مصراع یا بیت را انتخاب کنی. همین کافی بود. اما انتخاب 4 بیت که در انتقال یک مفهوم به هم ارتباط داشته باشند، از میان 20 بیت کار بسیار سختی بود.
· این البته یک نکته منفی درباره مولوی نیست که غزل‌هایش به لحاظ ساختار غزل و فرم شعری در جایگاهی پایین‌تر از سعدی و حافظ است. شیوه بیانی او اصلا متفاوت است. مثل این است که فیلم‌سازی را که بدون طرح قبلی و فیلمنامه، مستند می‌سازد با فیلمسازی دیگر که دکوپاژ و حتی دستورالعمل‌دارد - مثلا هیچکاک - مقایسه کنیم. هر دو اعتبار خاص خودشان را دارند، ولی مسلما برای خواننده شعر مولانا احتیاج به ویرایش دارد. مثل نفت خام است که از دهانه چاه فوران می‌کند و نمی‌شود از آن استفاده کرد مگر آنکه آن را مهار کنی و بعد پالایش کنی. در حالی که در مورد سعدی و حافظ دست کم ناشرانش آنقدر آن‌ها را ویرایش کرده‌اند که احتیاج به ویرایش مجدد ندارد و فقط گاهی نقطه‌گذاری می‌خواهد. شعر مولانا خام است و باز جسارت می‌کنم و می‌گویم که می‌شود بسیاری از آنها را بیرون گذاشت، ولی کسی جرات نکرده این کار را بکند. وقتی شعرشناس و ادیب فاضلی مثل خرمشاهی ناباورانه می‌پرسد همه اش را خوانده‌ای یعنی که نمی‌شود همه را خواند.
· البته راستش همه این شاعران از این نظر [در بند فرم غزل نبودن] اشتراک دارند. مفهوم شعر برای همه آنها اهمیت بیشتری داشته تا رعایت فرم غزل اما مساله تسلط بر زبان هم مطرح است. به نظر می‌رسد که سعدی و حافظ جدا از تسلط بیشتر بر زبان و غنای شاعرانگی بیشتر بر فرم غزل احاطه بیشتر داشته‌اند و مولوی مساله‌اش اصلا چیز دیگری بوده. قصدش غزل‌سرایی نبوده. من شباهت عجیبی دیدم بین مولانا و نیما چیزی که به ظاهر غیرممکن می‌رسد. گاهی وزن‌های نیما شبیه مولاناست. چیز عجیب این است که در همین دو کتاب شمس و نیما دو بیت یا یک دوبیتی از مولانا با یک دوبیتی از نیما به اشتباه در کتاب دیگری آمده است. یعنی در کتاب نیما دو بیت از مولانا به اشتباه رفته است و یک دوبیتی از نیما در کتاب شمس اشتباه شده. به همین سادگی. اگر نتوانم به سادگی پیدایشان کنم باید هر دو را به دقت بخوانم یا به دستنویس‌ها رجوع کنم تا آنها را پیدا کنم. می بینی که آنقدر به هم شبیه بوده‌اند که هیچ کدام از ما دست‌اندرکاران ویرایش و نمونه‌خوانی نفهمیده‌ایم.

· اما در مجموع از خواندن شعر شاملو خیلی حال نکردم. من دنبال جزئی خریدن بودم و اصلا به کلی اندیشیدن فکر نمی کردم و شاملو واقعا یک عمده‌فروش است. من هم اموراتم از ریزه‌خواری می‌گذرد. شاعری که به من فرصت ندهد که از کل غزلش یا شعرش یک مصراع قابل استفاده بردارم که قابل رجوع باشد و بتوانم هر وقت که می‌خواهم به آن رجوع کنم چندان مرا جلب نمی‌کند. من دوست دارم به همه دخترکان و پسرکان دور و برم بگویم که « در طی روزگاران مهری نشسته بر دل/ بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران» برای من مهم است که شاعر چه می‌گوید. این برایم در اولویت است تا اینکه چگونه می‌گوید. اینکه شاعر چگونه می‌گوید ولی چه چیز را می‌گوید به نظرم کمی غیرعادی است.
· مادربزرگ من در اوج فشار و درماندگی راه می‌رفت و می‌خواند «کس نخارد پشت من/ جز ناخن انگشت من»‌و کمکش می‌کرد. ما نوه‌ها به چشم و ابروی مادر زیاد به مادربزرگ محل نمی‌گذاشتیم و او افسرده و غمگین این را می‌خواند و راحت می‌شد. در واقع هم گلایه می کرد و هم انتقام می‌گرفت. حالا منتقدها می گویند که این شعر نیست. خب نیست اما مفهومش حالا به در من در این سن و سال می‌خورد و نه قالب‌اش.
· می‌دانم که فرم مهم است. خود من بیشتر از هر کس در زندگی‌ام به فرم اهمیت داده ام اما فرم برای چه؟ فقط فرم؟ سیف‌الله صمدیان مرتب می‌خواند : «آه ای یقین گمشده/ ای ماهی گریز» یک روز پرسیدم صمد این یعنی چی؟ نتوانست بگوید. خب، خیلی‌ زیباست اما شعری نیست که تو بگویی و بخوانی و کمک‌ات کند. من ریزه‌خوارم. حالا وقتی مرتب راه می‌روم و می خوانم که «به عشق خواجگی از بندگی محرومیم» به دردم می‌خورد.
· شعرهای شفیعی کدکنی زندگی‌نامه واقعی اوست. در 22 سالگی معشوق، رقیب در شعرهایش بوده، در 25 سالگی چه اتفاق افتاد که همه اینها از شعر بیرون رفتند. معشوق بدل شده است به باغ، درخت، صدای پرندگان. در اشعار هیچ شاعری به اندازه شفیعی کدکنی باغ وجود ندارد و طبیعی هم هست. نیاز روزمره ما اکنون به باغ و سبزی و طبیعت است. از شهر بیرون می‌زنیم به خاطردیدن باغ و سبزه و طبیعت بکر. همه می خواهند باغچه‌ای کوچک در اطراف شهر بخرند. عشق کدکنی به طبیعت باورنکردنی است. مرا بی‌خواب می‌کند. شب‌ها حتی با اینکه پنجره اتاق من تاریک است، وقتی شعرش را می‌خوانم احساس می‌کنم که صبح شده است. صدای جیک جیک گنجشک‌ها را انگار می‌شنوم. بی‌آنکه نامی از نیشابور بیاورد با تو کاری می‌کند که انگار می‌خواهی بیرون بزنی و به سمت نیشابور بروی. کدکنی تو را به طبیعت می‌خواند.
· راستش دیگر در این سن و سال به تاثیر اثر فکر می‌کنم نه به خود اثر. فیلم هم که می‌سازم می‌خواهم همین کار را بکنم و عکاسی هم. دلم می خواهد روی تماشاگرم تاثیر بگذارم.
· راستش دیگر باید چیزی به درد من بخورد. راستش آن پیراهن مندرس بارها شسته شده و زهوار دررفته‌ام را که در آن راحت هستم با هیچ پیراهن شیک و لوکس گران‌قیمتی عوض نمی‌کنم. این پیراهن من است. دیگر اسیر زبان پرطمطراق بیهقی‌وار نمی‌شوم. مال این زمان نیست.

------------------------------------
به نقل از: ماهنامه تجربه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 12:22  توسط محمد افضلی  | 

قطارِ بايد
                              به : محمد مهدی حسنی

حِس مي كنم كه فرصتم از دست رفته است
سوتِ قطار، سوت نهاييِّ حركت است
بايد ميانِ كوپة تنها
از عمقِ راه هاي مِه آلود بگذرم.

حس مي كنم كه فرصتم از دست رفته است
آه اي قطارِ بايد!
من كه براي اين سفر آماده نيستم
بي جامه دان و چتر
بي يك بغل كتاب
هان اي قطار، وقت خداحافظي بده

آخر هنوز بوسه ز طفلم نچيده ام
حتّي هنوز تازه كتابِ نخوانده ام
بر روي ميزِمن
در انتظارِ باز شدن
خاك مي خورد
بايد كه شعرِ تازة خود را
كوتاه تركنم
حرفِ سفر نبود
ناخواسته چگونه توانم سفر كنم؟
بايدبراي گَلّة گنجشك
من مشت مشت، دانه بپاشم

مي خواستم كه منظرة ايستگاه را
شکلی دگر ببينم:
با ساعتی فراغت
بر روی نیمکت
بی پیر مردِ سقّا
بی کودکِ گدا
با روزنامه هاش بی خبر قتل


آه،
حِس مي كنم كه فرصتم از دست رفته است
بايد ميانِ كوپة تنها
بي اختيار
از عمقِ راه هاي مه آلود بگذرم
تا راهِ مبهمی که سر انجام
تا ساقه های نازک ریواس می رسد.

                                   رضا افضلی -  16/3/63

  موخره :
سروده ی "قطار باید" را که از دسته سروده های منتشر نشده ی رضا افضلی شاعر توانای خراسانی است، برای نخستین بار در سال 64 ، زمانی که به تهران آمده بود. شنیدم در آن زمان من دانشجوی حقوق دانشگاه تهران بودم همراهان من بیشتر دوستان دانشجویی بودند که در رشته های گوناگون مانند مهندسی، پزشکی، علوم اجتماعی و .... تحصیل می کردند اما وجه اشتراک همه ما این بود که عاشق شعر و ادبیات بودیم و با سروده های شاملو، اخوان، فروغ، شفیعی کدکنی، آتشی، نصرت رحمانی، احمد رضا احمدی و بقیه دمخور بودیم. خود شعر می سرودیم، برای یکدیگر می خواندیم و صد البته همگی در سر یک کلاس مشترک یعنی "حافظ شناسی" استاد شفیعی کدکنی در بامداد سه شنبه های دانشکده ادبیات دانشگاه تهران دسترس بودیم
سوای دانش و ادب دانی افضلی و هنر سرودن نوشتن، وی در آن زمان در کتابخانه دانشکده ادبیات مشغول بود، آشنایی او برای من که شیفته ی کتاب و خواندن و هماره به دنبال منبع و مصدر بودم، مغتنم بود. بسیاری از اوقات به دیدارش می رفتم و او ابر وار لطفش را از من دریغ نمی کرد. می توانستم با یاری او گاهی در لابلای قفسه های کتاب در مخزن کتابخانه دانشکده ادبیات بگردم و به حساب او کتاب های گزینش شده خودم را عاریه کنم. همچنین هنگامی که در اتاقش بودم؛ با بسیاری از بزرگان ادب این مرز و بوم مانند استاد محمد قهرما ن (که وی نیز میز کارش در کنار میز افضلی بود) استادگلچین معانی، دکتر سید محمد حسین روحانی و بسیاری دیگر ملاقات نمایم. 
به هر حال در سال 64 رضا افضلی به تهران آمد، دوستان که با او و شعرش آشنایی داشتند بسیار خواستار بودند تا گوینده شعر زیبا و به یادماندنی "ماهی" را ببینند از این رو با هماهنگی پیش تر، شب شعری در یکی از اتاق های خوابگاه سنایی وابسته به کوی دانشگاه تهران برگزار شد، آن شب تقریباً بیشتر زمان نشست را افضلی شعر خواند وقتی آگاه شد که آوای او با ضبط صوت کوچک روبرویش ضبط می شود، کمی خرده گرفت. به او دل آسودگی دادم که نوار پیش خودم نگه داشته می شود هرچند پس از آن، شیطنت و علاقه ی یک دوست باعث شد که بدون آگاهی من نوار مزبور تکثیر و دست به دست شود. چنانکه بعد ها افضلی خود چند بار شعرهای منتشر نشده اش را از زبان افراد گوناگون می شنید.
به هر حال یکی از شعرهای خوانده شده ی افضلی در آن شب همین شعر بود، که هنوز نیز رسما نه در رسانه های نوشتاری و نه در اینترنت منتشر نشده است و ظاهرا تنها یکی از شاگردان او به اتکای ذهن یا ضبط صدای شاعر در کلاس درس، قطار باید را در تارنمای انجمن ادبی شفیقی آورده است که آن هم ناقص و دارای اشتباه و اهواء است . 
همین شعر بهانه ای شد تا حقیر با جمع آوری برخی فیش های قدیمی خود، یاداشتی در باره مرگ در ادب فارسی بنگارم که چون کار بیشتری می خواهد، لذا با دادن نوید برای انتشارش در آینده نزدیک، بسنده می کنم. 
در پایان  برای فهم درست شعر قطار باید، نکته ای را در باره ی نماد "ریواس" شرح می دهم . در خراسان و در روش سنتی، ریواس گیاه خودرویی است که در کوهپایه ها می روید. این گیاه بی تیمار دست انسان، کوتاه مانده و ترش مزه است طوریکه از سائیده آن به عنوان چاشنی غذا استفاده می شود. روستائیان کشاورز برای اینکه این گیاه به صورت قابل استفاده به عنوان یک میوه شود، دور آن سنگ چینی کرده و خاک می ریزند. و چون نمو یافته و بلند تر شود، دوباره همین کار را تکرار می کنند و این سرکشی ها و خاک ریختن ها آنقدر تکرار می شود تا ثمرشان به بار نشیند. به این ترتیب در یک نگاه شاعرانه، نفس به بار آوردن و زندگی ریواس، عین به گور رفتن آن است و افضلی این پاردوکس طبیعی را که به شرح پیش گفته, در خارج مابه ازاء دارد و یادآور جاودانگی روح (زندگی) است، در شعر خوب نشسته است و خود زیبایی اندیشه و تفکر فلسفی شاعر را نشان می دهد که همان باعث شده تا پاراگراف آخر شعر زودتر و به آسانی در ذهن رسوب شود. به هر به نظر من شعر "قطار باید" افضلی یکی از بهترین سروده های اوست و از اینکه لطف کرده و آن را به بنده پیش کش کرده است، از او سپاسگزارم

 از سایت چه بگویم ؟نقل شد. م. افضلی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 0:35  توسط محمد افضلی  | 

آهن

 رضا افضلی

 

آن آهنم كه پنجة آهنگرِ زمان

هر دم مرا به دوزخِ آتش فرو بَرَد

رقصانَدَم به كورة تابيده اش به خشم

تا سرخي ام ز آتشِ او رنگ و رو بَرَد

*

گر لحظه اي به سرديِ سِندان سپارَدَم

رگبارِ پُتك بر سرم آيد ز هر كنار

سوزِ درون به جاست، كه بي وقفه از برون

بس ضربه هاي سخت شود بر سرم نثار

*

تا مي بَرَد به آب مرا دستِ خسته اش

با بانگِ شوق، پيكرِخود شستشو كنم

گويم به خود كه خيش شدم تا كه عاقبت

هر خاك را به ناخنِ خود زير و رو كنم

*

امّا دوباره در دلِ آتش بَرَد مرا

تا بسپرد به ضربة بس پتكِ بي قرار

هر بار چون به سردي آبم فرو بَرَد

فرياد مي كشم: كه به پايان رسيد كار

                             مشهد 5/10/64

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 2:45  توسط محمد افضلی  | 

 
بیا عزیزم بیا
 
 
بیا عزیزم بیا
یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز
کمى گوشت و لوبیا بار کن
بعد برو سراغ اتومبیل و چرخ هایش را عوض کن
بعد جوراب هایم را بشور
بعد لباس هایم را رفو کن
بعد بیا کنارم بنشین !
و پیپ ام را پر کن
اما نه!
اول پیژامه ام را بیاور
بعد یک قورى چاى دیگر دم کن
همه اینکارها را که کردى
حالا به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
من با بچه خواهرت بازى نکردم؟
هر شب او را ماشین سوارى نبردم؟
به تو اجازه ندادم ماشینم را بشویى؟
به تو نگفتم که دارى چاق مى شوى؟
چرا نمى فهمى ؟
که همه اینها از نظر یک مرد یعنى عشق؟
حالا بیا و کنارم بنشین
اما نه!
لطفاً قبل از آن لباس هایم را اتو کن
پیژامه ام را بیاور
غذایم را بپز
بعد یک قورى دیگر چاى دم کن
و بعد به من بگو:
دردت چیه که مى خواى طلاق بگیرى؟
لعنت بر هرچه فمینیست!

                                 شل سیلوراستاین
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 2:40  توسط محمد افضلی  | 

نگهبانان ماهيان سرخ سينه

رضا افضلی 

 برای دخترم:غزال* (به بهانه ی روز پرستار)

 

مثلِ نسيمي

بربالينت مي وزند

تا سرخْ گلت در سينه

از حركت باز نايستد

 

مثلِ مادران و پدران بي خواب

گهواره ی دلها را مي جنبانند

تا مرگ بيدار نشود

 

تلخابه هاي ناگوار را

با شهدِ مهرباني مي آميزند

و نيشِ سوزن را

                   با نوازش

فرشتگاني

كه در سالن هاي نيمه تاريكِ شبانه

به روشنيِ چراغِ دلها مي انديشند

 

نگهبانانِ ماهيانِ سرخ سينه اند

در هجومِ گربه هاي ناگهاني

سپيد پوشان بخشِ مهرباني

                                    24/8/72

 *غزال افضلی:در دهم خرداد۱۳۵۳تولد یافت وتحصیلات خودرا در رشته های هوشبری و پرستاری ادامه داد. وی ضمن تدریس در دانشگاه سالها به عنوان پرستار بخش جراحی قلب باز بیمارستان امام رضای مشهد انجام وظیفه کرد. وی بعد از ازدواج به تهران رفت و در حال حاضر به عنوان سرپرست اتاق عمل در بیمارستان محک خدمت می کند. همسر ش آقای محمدرضا شریفی است و دخترک زیبایشان مهرگان نام دارد.برای دختر عزیزم غزال و خانواده ی گرامی اش تندرستی و شادکامی آرزو می کنم. ر.ا

توضیح:شعر بالا برای نخستین بار در کتاب هفت به کوشش هاشم جواد زاده انتشار یا فته است.

نقل شده از وبلاگ پدرم:رضا افضلی 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 14:48  توسط محمد افضلی  | 

زیرِباران

رضا افضلی

به: مهندس اصغر شریفی

 

زير باران مي روم، رنگين كماني در دلم

از پرستوهاي رقصان، آسماني در دلم

 

شورباران، رقصِ سبزه، عطرِ گل ها، بوي خاك

مي گشايد باغ هاي گلفشاني در دلم

 

گر چه از داغِ شقايق هاي پرپر بر زمين

بشكفد هر لحظه دشتِ ارغواني در دلم

 

شوقِ روزِ آفتابي يادِ غوغاي بهار

عطرِ ياس و مريم آرد هر زماني در دلم

 

تا نَدرّد گلّه ی امّيدها را گرگِ يأس

عشق بيدار است و خوانَد چون شباني در دلم

 

در شبِ تاريكِ دل هم مي درخشد ماهِ عشق

خرمن الماس ريزد كهكشاني در دلم

 

سال ها رفتند و غيراز چهره ی فردا نماند

زان همه روزانِ بي حاصل نشاني در دلم

 

از دلم راهي ست گويي تا به اين صبح بهار

كاينچنين پاشد شميمِِ بي كراني در دلم

 

 مي سرايم همچو هُدهُد بر چکادِ لحظه ها

تا كه از امّيد دارم چينه داني در دلم

 

                                  مشهد   25/2/66

 

 باغ گلفشان

 

نوروز و نوبهار، جهان را به برگرفت

هستی دوباره، شور و جوانی زسرگرفت

چون سبزه و شکوفه و گل های رنگ رنگ

امیدهای نوشده جانی دگرگرفت

                                  رضا افضلی

نوروز و رستاخیز بهاران، بر شما و خانواده گرامی تان خجسته باد! خوشدل و سرفراز باشید. ر.ا

به نقل از وبلاگ پدرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 22:59  توسط محمد افضلی  | 

بهار

 رضا افضلی

 

امواجِ گيسوانت

گهواره ی پرنده ی غمگين است

عريانيِ صفايت

چون چشمه اي زلال

كه ريگ ريگ و گَلّه ی رقصانِ ماهي اش

                                           پيداست

جوشنده در برابرِ مردي كه سال ها

بي وقفه بر صحاريِ سوزان دويده است

خوشبخت من

كز چشمه ی صداقتِ تو آب مي خورم

تو مي رسي هميشه

همچون فرشته اي به نجاتِ يتيمكي

وقتي كه اسبِ حادثه از خشم

با پَرّشي بلند، زمين مي زند مرا

تو مي رسي كه زخمِ مرا باز

با اشكِ گرم خويش بشويي

ايثارِ تو

مفهومِ بي ريايِ پرستاري ست

 

هر روز اين بلنديِ ديواره ی كتاب

گردِ اتاق من

با آجُرِ قناعتِ تو پيش مي رود

معمارِ من تويي

اين طاقه هاي رنگيِ شعرم

از ناخريده پيرهنانِ لطيفِ توست

تو زمزمِ جوانيِ خود را

با واژه هاي چشمه ی ذهنم سرشته اي

تا چون پرنده اي بسرايم

در جمعِ كودكانِ يتيمِ كنارِ باغ

چون جويبار، از سرِ راهم گذشته اي

مديون توست زندگيِ شعرهاي من

تو

تنهاترين مفسّرِ يك شعرِ مبهمي

شعري كه خود منم.

 

هر بامدادِ من

با گرميِ سلام تو آغاز مي شود

لبخنده ی تو پنجره ی باغي از بهار

هر صبحدم به جانبِ من باز مي شود

تو كيستي كه سادگي و بي ريايي ات

شعرِ مرا به نظم تو معتاد كرده است؟

 

وقتي كه « تازه شعر» 

سرتاسر وجود مرا با جرقُه اي

چون شعله مي كند

تنها تويي كه لحظه به لحظه

چشم انتظار آمدنِ طفلِ تازه اي

چون من شبِ تولّدِ دردانه مان ـ غزال ـ

پشتِ اتاقِ تو

در وحشت از تردّد آن سبز جامگان.

 

شمشاد من!

من شاخه هاي نازكِ نيلوفرم، ز عجز

پيچيده گردِ تو

من خود توانِ زيستنم نيست

زنده بمان

كه زنده بمانم.

                    مشهد.  7/9/63

در پایان چهل و یکمین سال زندگی مشترکمان منتشر مي شود.

به نقل از وبلاگ پدرم:رضا افضلی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 23:23  توسط محمد افضلی  | 

 
بر درختِ روزگاران

سوي دريا، اشتياقِ رودِ جاري را ببين
لحظه ی ديدارِ ياران، بي قراري را ببين
 
در هجومِ باد و طوفان هم نمي افتد زپاي
برغرورِ كوه بنگر، پايداري را ببين
 
در پيِ يلدا هم آخر مي شكوفد آفتاب
باش و صبحِ روشنِ اين شامِ تاري را ببين
 
بانگاهِ آرزو بنگر بر اين باغِ خموش
صبح رستاخيزِ فرداي بهاري را ببين
 
از قفس با نغمه اش تا باغ ها پل مي زند
چَه چَهِ زنجير آساي قناري را ببين
 
بس كه در خورجينِ هرروزي، خسِ بيهودگي ست
بر افق در هر غروبي شرمساري را ببين
 
صبح و شب پاشد به ديوارِ افق امواجِ خون
زين مصيبت، در دلِ شب سوكواري را ببين
 
هر شرابي را زپي باشد خماري بي گمان
از شراب شعر نوش و بي خماري را ببين
 
بر درختِ روزگاران هركسي نقشي زند
از نقوشِ شعرِ ما هم يادگاري را ببين
                                     رضا افضلي18/6/65
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 21:52  توسط محمد افضلی  |